|
بگذار تنهاترين منتظر سر راهت باشم
|
من از تو با پنجره هاي ساکت سخن مي گويم اما پنجره ها برايم طرحي از تنهايي مي کشند. بي تو دلم از تمام زيبايي ها گرفته است. من در لحظه هاي تنهايي ام فقط تو را مي خواهم.باز هم مانده ام با ناقوس هايي که قرن هاست به صدا در نيامده اند. نيست دست عاشقي که بنوازد آنها را براي لحظه اي. دوباره در انجماد روياي بي سرانجام؛ در سکوت مرگبار خيالم من مي ميرم. بهارم از تو خالي است. من با خيال مهرباني هايت گريه خواهم کرد. امروز به ياد تو مي نگارم و مي دانم که رفته اي، از رفتن تو قرن هاست که مي گذرد. اما من به تنهايي خاموش هنوز عادت نکردم. تو رفته اي شايد براي هميشه. باز هم دست هاي نيمه مرده ام نا تمام ماند از طراوت دست هاي مهربانت. هميشه در ميان سطور شکسته دفترم کمياب ترين واژه بودي. نرم نرمَک میرسد اینک بهار ، خوش به حال روزگار ... خوش به حال روزگار ! جنگجويي بود؛هيچ نجنگيد،اما شكست خورد تمام رویای کاغذیم کنار اتش سرد نگاه تو سوخت و من از قلب خاکستریت دوستت ندارم را دست کم گرفته بودم چقدر فاصله جلوتر از عبور توقدم برمیدارد مرا به حال خود بگذارکه عشق نه زمین میخواهد نه زمینه هنوز هم نیامدنت را نشنیده میگیرم ...هیس ... کمی آرامتر! نمی بینی آسمان دلش پر است از ابرهای باران زا؟
+ نوشته شده چهارشنبه 27 شهریور1387 10 دلنوشته هاي سوده |