تبليغاتX
ای کاش امتداد لحظه هاتکرار باتو بودن بود

ای کاش امتداد لحظه هاتکرار باتو بودن بود

بگذار تنهاترين منتظر سر راهت باشم

 

چقدر روزهای هفته تکراری شدند و دیروزها پر از حسرت . حسرت روزایی

که با غم گذشت ، حسرت شبایی که توی تنهاییام تنها هستم و هیچ شونه ای

نیست تا بهش پناه ببرم تا با دستای مهربونش نوازشم کنه و بعض خستمو وا کنه

حسرت قلبی رو می خورم که چه ساده  با عشق آشنا شدو چه ساده از کنارش

گذشتن ، حسرت اون روزایی رو می خورم که تنها پناهم خدا بود و حسرت امروز

و می خورم که نمی دونم از خدا چی بخوام .

حالا می فهمم که توی قصه ی مادربزرگ یکی بود یکی نبود یعنی چی ؟

حالا می فهمم که شبها رو تنها سحر کردن یعنی چی ؟ می فهمم که بودن بی تو

یعنی چی ، اما چه دیرفهمیدم . چه دیر فهمیدم که تو ۱۶ سالگی اشتباه کردن یعنی

چه؟خدایا شبای عزیزت نزدیکه و مهمونات زیاد، نمی دونم با روسیاهیم خودمو

جزء کدوم دسته از مهمونات بدونم ؟ جزء اونایی که سراپا غرق درعشق تو هستند یا

جزء اونایی که پشیمان از گناهشون هستن و طلب بخشش می کنن؟ بازم تنهام و

یکسال دیگر از این تنهایی گذشت . امسال ماه رمضون نمی دونم چه نیتی برای

خودم داشته باشم چون بازم تنهاوبه این تنهایی عادت دارم . چند روزه یه سوال مدام

 تو ذهنمه و همه فکر و خیالم شده ، نمی دونم چه جوری باید جوابشو بدم همش از

 خودم می پرسم چرا من تو این دنیام وقتی خودم نمی خوام. وقتی امیدی به زندگی

ندارم. سر دو راهیه هستم که هر دو راهش بن بسته و هیچ راه فراری نیست.

فقط می گم :خداجون کمکم کن که جز تو ناجی ندارم.

من با دلم چی کار کردم ، چه جوری آرومش کنم ، چه جوری جلوی بارون چشامو

بگیرم فقط خدا می تونه کمکم کنه که بازم حسرت و کاش و اندوه و آه .

حسرت روزایی رو می خورم که از یاد خدا غافل موندم ، حسرت روزایی رو که تو

زندگم حسرت خوردم وحالا حسرت می خورم چرا هنوز زنده ام ؟

حالا می فهمم که خدا یعنی همه چیز، و تو یعنی حسرت ...

و حسرت یعنی زندگی یعنی چکیدن و اشکی از حسرت نداشتن تو ....

چه جوری این حسرت و جبران کنم و با توبودن رو تجربه .....

اگه گذرت به دلنوشته افتاد یه لطفی کن و اونو با خط خودت برام تو دفترم

بنویس چون با خط تو خوندنش برام قشنگتره ....

+ نوشته شده جمعه 23 شهریور1386 2 دلنوشته هاي سوده |


دلتنگ نوازش نگاهت می شوم بی تاب و بیقرار. دلتنگ قصه های تو تا دوباره

 گم شوم د رعاشقانه های شیرین و فرهاد. در سوز و گداز لیلی و مجنون ، دلتنگ

روزهای آزادی می شوم گرچه تبعیدم به دورترین مکان دل تو ..... دیروز را ورق

 می زنم و خاطرات گذشته را مرور می کنم . در روزهای بی تو بودن ، صدای

خش خش برگها را از لابه لای صفحات پاییزی می شنوم و التماس شاخه ها را که در

 حسرت دستهای سبز تو مانده اند. کم کم به این باور می رسم که سرنوشت ،

نثر ساده ای است از حسرت و اشک که حرفی برای گفتن ندارد !

 به صفحات بهاری با تو بودن می رسم .

 بنفشه هایی که از لابه لای واژه ها سر می زنندو چشمان تو را بهانه کرده اند.

+ نوشته شده جمعه 16 شهریور1386 1 دلنوشته هاي سوده |


javascripts

بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران

بهترين سايت آموزش ايرانيان

JavaScript Codes