|
بگذار تنهاترين منتظر سر راهت باشم
|
چقدر دوست داشتم يك نفر از من مي پرسيد چرا نگاهايت آنقدرغمگين است ؟ چرا لبخندهايت آنقدر بي رنگ است ؟اما افسوس ... هيچكس نبود ،من بودم و من و تنهايي پر از خاطره....آري با تو هستم ... با تويي كه از كنارم گذشتي ... و حتي يكبارهم نپرسيدي چرا چشم هايت هميشه باراني است . من نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم : در عصرهاي انتظار ، به حوالي بي كسي قدم بگذار خيابان غربت را پيدا كن و وارد كوچه پس كوچه هاي تنهايي شو ! كلبه ي غريبي ام را پيدا كن ، كنار بيد مجنون خزان زده و كنار مرداب آرزوهاي رنگي ام در كلبه ام را باز كن و به سراغ بغض خيس پنجره برو ! حريز غمش را كنار بزنمرا خواهي ديد با بغضي كويري كه غرق عصاره ي انتظار پشت غم هايم نشسته ام ،مانده ام در كوچه هاي بي كسي ... سنگ قبر مرا نمي سازدكسي ... سوختم خاكسترم را باد برد ... بهترين عشقم مرا از ياد برد...
+ نوشته شده دوشنبه 25 تیر1386 0 دلنوشته هاي سوده |