|
بگذار تنهاترين منتظر سر راهت باشم
|
دلم برايت تنگ می شود ....در اين روزهای خاکستری و ابری .... که نسيم خنک بر جانم می نشيند...شوق می آورد و آرزو ... عشق می دمد و شور ...برايت دلم تنگ می شود ....دستهايم دستهای تو را می خواهند ....تا آرام آرام از کنار هياهوی اين روزگار شلوغ عبور کنم ...گم شوم ....چقدر دلم برای دلت تنگ می شود .... وقتی باران می بارد و من بدون چتر ...تنها ...تنها ..آرام ...صبور ... تنم را بدست ابرهای سياه می سپارم ...تا بر من ببارند ...شايد که درد را از جانم بشويند ...چقدر دلم برای چشمهايت تنگ می شود ...وقتی چشمهايم را می بندم و در رويا ....به عمق طلاييشان خيره می شوم ... چقدر دلم برای صدايت تنگ می شود ....وقتی که به خود می خوانيم .... چقدر دلم برايت تنگ می شود .... بار ديگر بگذار بي ادعا اقرار كنم كه دلم برايت تنگ ميشود. وقتي دوري از من، به آرزوهاي خفته ام مي انديشم، به فرسنگها فاصله بين من و تو، به آينده و امروز... باز كن پنجره را... خواهي ديد كه پرنده، آسمان باراني را ميفهمد... به او گفتم :باران که ببارد عادت خواهی کرد به گریستن در باران و اشک های تو بارانی خواهد شد هم چون تمام باران ها ، خندید ! او عادت را نمی فهمید اي تو که چون در تو مي نگرم از اشتياق هاي خدايي به لرزه مي افتم !اي تو که پيش از دميدن خورشيد نزد من مي آيي ، نزد من تنهاترين. مگر ما از آغاز دوستان يکديگر نبوده ايم مگر قرار نبود. هردويمان خورشيدي را به انتظار بنشينيم ؟ مگر ما همه چيز را با هم نياموختيم؟بي ابر لبخند زدن را- بي بهانه گريستن را -بخشيدن را -..پس چرا آنان" آمين"مرا از تو مي ربايند و تو هيچ نمي گويي...؟
+ نوشته شده چهارشنبه 19 تیر1387 11 دلنوشته هاي سوده |
تا امدنت بگذار قصه یافتن تو را برای کسانی که هنوز پی گمشده خود هستند بگویم بگویم که من تو را میان ستارگان اسمان یافتم انجا که هر شب ستارگان ما را برای دیدنشان دعوت می کنند من تو را میان گلهای باغچه یافتم تا انجا که هر روز شبنمی خندان به گلها سلام میدهند من تو را میان قاصدکهایی یافتم که هر روز برای دوستدارانت نوید شادی و امید را می دهند در انتظارت ای ترانه نامفهوم کفشهای غیرتم را در می اورم و در کویر غرورم با پای برهنه راه می روم كه تاولهای قلبم را باور کنی
+ نوشته شده پنجشنبه 2 خرداد1387 16 دلنوشته هاي سوده |
کيسه ي کوچک چاي تمام عمر دلباخته ي ليوان شد. ولي هر بار که حرف دلش را مي زد صدايش توي آب جوش مي سوخت . کيسه ي کوچک چاي با يک تکه نخ رفت ته ليوان.

من از قصه زندگی ام نمی ترسم
من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته
تغذیه کردن می ترسم. ای بهار زندگی ام اکنون که قلبم مالا مال
از غم زندگیست اکنون که پاهایم توان راه رفتن ندارد برگرد
باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را
باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا
باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده.
بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم
بدان که قلب من هم شکسته بدان که روحم از همه دردها خسته شده.
این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد.
پس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام
+ نوشته شده جمعه 21 دی1386 0 دلنوشته هاي سوده |
باور نمي شه ديگه تو منو دوسم نداري كه به كلبه حقيرم ديگه تو پا نميذاري باورم نمي شه عشقت مثل ياس باغچه پژمرد تو نيومدي و شوقم توي دست لحظه ها مرد گل خاطر تو يخ زد تو شب كوير قلبم انتظار تو نمك زد به تنه زخمي دردم چه شبايي كه خدا رو تو دلم صدا نكرد براي رسيدن تو چه دعاها كه نكردم روي شونه صبوري ضجه مي زدم هميشه مي دونستم كه وجودم بي وجود تو نميشه توي اوج بيقراري ديگه صبر من سر اومد روز و شب گذشتن اما خبري از تو نيومد من هنوزم بيقرارم واسه دوري چشمات بيا تو تا قربون كنم من همه دنيامو سر رات دل من پر از اميده كه يه روز ترو ببينم كه يه روز تا به هميشه من كنار تو بشينم
+ نوشته شده پنجشنبه 3 آبان1386 0 دلنوشته هاي سوده |
جمله ها : از کجا شروع کنم ؟ از کجا شروع کنم ؟ برای گفتن داستانی که نهایت بزرگی عشق را نشان میدهد داستانی شیرین از عشق که عمرش از دریاها نیز بیشتر است حقیقتی ساده درباره عشقی که او به من هدیه کرد از کجا شروع کنم ؟ با اولین سلامش معنای جدیدی به جهان پوچ من داد که در آن هیچ تکرار و علاقه دیگری نبود او به زندگی من پا گذاشت و آن را شیرین کرد او قلب مرا پر کرد ، او قلب مرا با چیزهای خاص پر کرد با آواز فرشته ها , با تصوراتی حاصل از اشتیاق و علاقه زیاد و روح مرا با انبوهی از عشق پر کرد ،برای همین هر کجا که بروم تنها نخواهم ماند با وجود همراهی او چه کسی تنها خواهد ماند ؟ و هر وقت در جستجوی دستان او باشم او در کنار من است چه مدت ممکن است از این عشق گذشته باشد ؟ آیا می توان عشق را اندازه ساعات روز اندازه گرفت ؟ من هم اکنون هیچ جوابی ندارم اما همین قدر می توانم بگویم که می دانم به او احتیاج دارم تا زمانی که ستاره ها می درخشند و او آنجاست
+ نوشته شده سه شنبه 10 مهر1386 0 دلنوشته هاي سوده |
چقدر روزهای هفته تکراری شدند و دیروزها پر از حسرت . حسرت روزایی که با غم گذشت ، حسرت شبایی که توی تنهاییام تنها هستم و هیچ شونه ای نیست تا بهش پناه ببرم تا با دستای مهربونش نوازشم کنه و بعض خستمو وا کنه حسرت قلبی رو می خورم که چه ساده با عشق آشنا شدو چه ساده از کنارش گذشتن ، حسرت اون روزایی رو می خورم که تنها پناهم خدا بود و حسرت امروز و می خورم که نمی دونم از خدا چی بخوام . حالا می فهمم که توی قصه ی مادربزرگ یکی بود یکی نبود یعنی چی ؟ حالا می فهمم که شبها رو تنها سحر کردن یعنی چی ؟ می فهمم که بودن بی تو یعنی چی ، اما چه دیرفهمیدم . چه دیر فهمیدم که تو ۱۶ سالگی اشتباه کردن یعنی چه؟خدایا شبای عزیزت نزدیکه و مهمونات زیاد، نمی دونم با روسیاهیم خودمو جزء کدوم دسته از مهمونات بدونم ؟ جزء اونایی که سراپا غرق درعشق تو هستند یا جزء اونایی که پشیمان از گناهشون هستن و طلب بخشش می کنن؟ بازم تنهام و یکسال دیگر از این تنهایی گذشت . امسال ماه رمضون نمی دونم چه نیتی برای خودم داشته باشم چون بازم تنهاوبه این تنهایی عادت دارم . چند روزه یه سوال مدام تو ذهنمه و همه فکر و خیالم شده ، نمی دونم چه جوری باید جوابشو بدم همش از خودم می پرسم چرا من تو این دنیام وقتی خودم نمی خوام. وقتی امیدی به زندگی ندارم. سر دو راهیه هستم که هر دو راهش بن بسته و هیچ راه فراری نیست. فقط می گم :خداجون کمکم کن که جز تو ناجی ندارم. من با دلم چی کار کردم ، چه جوری آرومش کنم ، چه جوری جلوی بارون چشامو بگیرم فقط خدا می تونه کمکم کنه که بازم حسرت و کاش و اندوه و آه . حسرت روزایی رو می خورم که از یاد خدا غافل موندم ، حسرت روزایی رو که تو زندگم حسرت خوردم وحالا حسرت می خورم چرا هنوز زنده ام ؟ حالا می فهمم که خدا یعنی همه چیز، و تو یعنی حسرت ... و حسرت یعنی زندگی یعنی چکیدن و اشکی از حسرت نداشتن تو .... چه جوری این حسرت و جبران کنم و با توبودن رو تجربه ..... اگه گذرت به دلنوشته افتاد یه لطفی کن و اونو با خط خودت برام تو دفترم بنویس چون با خط تو خوندنش برام قشنگتره ....
+ نوشته شده جمعه 23 شهریور1386 2 دلنوشته هاي سوده |
دلتنگ نوازش نگاهت می شوم بی تاب و بیقرار. دلتنگ قصه های تو تا دوباره گم شوم د رعاشقانه های شیرین و فرهاد. در سوز و گداز لیلی و مجنون ، دلتنگ روزهای آزادی می شوم گرچه تبعیدم به دورترین مکان دل تو ..... دیروز را ورق می زنم و خاطرات گذشته را مرور می کنم . در روزهای بی تو بودن ، صدای خش خش برگها را از لابه لای صفحات پاییزی می شنوم و التماس شاخه ها را که در حسرت دستهای سبز تو مانده اند. کم کم به این باور می رسم که سرنوشت ، نثر ساده ای است از حسرت و اشک که حرفی برای گفتن ندارد ! به صفحات بهاری با تو بودن می رسم . بنفشه هایی که از لابه لای واژه ها سر می زنندو چشمان تو را بهانه کرده اند.
+ نوشته شده جمعه 16 شهریور1386 1 دلنوشته هاي سوده |
تو زندگيم چقد غمه ، دلم گرفته از همه ، دلم مي خواد انقد فرياد بزنم تا تمام اركانهاي عرش خدا بلرزه و يكي پس از ديگري به زمين سقوط كنه دلم مي خواد تو شهر اين غريبه ها كه اسمشون وگذاشتن آدم دردمو فرياد بزنم اما تو اين روزگار بزرگ با ادماي كوچيك چه كسي حاضره كه به درد ادما رسيدگي كنه كي مي تونه؟همه بهم مي گن تو ساده اي اما سادگي رو در چي مي دونن . از اين همه در به دريها قلبم مثل قيامته ، چه فايده داره اين زندگي كه انتهاش طاقته و بايد مثل شمع آب بشي اما كسي از درد دلت هيچي نفهمه خدا تو كه بزرگي و دنيات كوچيكه خوشبختي رو به چه رنگ معنا كردي ؟ كجا بايد دنبالش بگردم ؟برم دردمو به كي بگم وقتي خودتم نميخواي بشنوي؟ اگه مي خواي مجازاتم كني به كدامين گناه؟من كه ازت ببخشش خواستم مگه نمي گن بخشنده اي پس سهم من از رحمتت چيه؟چرا اعتماد معناي پوچي پيدا كرده و هيچكي از معناش با خبر نيست ؟ دلم پره ازاين همه علامت سوال كه چرا به دنيا اومدم؟ چرا بزرگ شدم؟چرا دارم نفس مي كشم ؟ و چرا دارم زندگي مي كنم؟چرا ؟؟؟ اگه نخوام نفس بكشم ، اگه نخوام ادامه بدم ، اگه بخوام واسه هميشه سكوت كنم اگه بخوام تا ابد در خانه اي سرد و تاريك اقامت كنم ؟ بايد به چه كسي بگم و بهش پناه ببرم ؟ با اين همه در به دري كه ديگه دلمم به جونم رسيده ديگه حتي خدام هم به دادم نمي رسه يكي بهم بگه اعتماد و خوشبختي چه رنگيه؟ 
+ نوشته شده چهارشنبه 31 مرداد1386 12 دلنوشته هاي سوده |
دستمال كاغذي و اشك ... دستمال كاغذي به اشك گفت قطره قطره ات طلاست يك كم از طلاي خود حراج مي كني؟ عاشقم، با من ازدواج مي كني؟ اشك گفت : ازدواج اشك و دستمال كاغذي ! تو چقدر ساده اي خوش خيال كاغذي!پس برو بي خيال باش عاشقي كجاست ! توفقط دستمال باش ... دستمال كاغذي دلش شكست گوشه اي كنارجعبه اش نشست گريه كردو گريه كرد درتن نازكش دويد خون درد، آخرش دستمال كاغذي مچاله شد مثل تكه اي زباله شد ، او ولي شبيه ديگران نشد، چرك و زشت مثل ديگران نشد رفت اگرچه توي سطل آشغال ، پاك بود و عاشق و زلال او با تمام دستمالهاي كاغذي فرق داشت چون كه در ميان قلب خود دانه اي اشك داشت.
+ نوشته شده جمعه 26 مرداد1386 17 دلنوشته هاي سوده |
دلم گرفته دلم گرفته آسمون نمي تونم گريه كنم شكنجه مي شم از خودم نمي تونم شكوه كنم انگاري كوه غصه ها رو سينهي من اومده آخ داره باورم مي شه خنده به ما نيومده دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم تو روزگار بي كسي يه عمره كه در به درم حتي صداي نفسم مي گه كه توي قفسم من واسه آتيش زدنت يه كوله بار شب بسم دلم گرفته آسمون يه كم من و حوصله كن نگو كه از اين روزگار يه خورده كمتر گله كن من و به بازي مي گيرن عقربه هاي ساعتم برگه تقويم مي كنه لحظه به لحظه لعنتم آهاي زمين يه لحظه تو نفس نزن نچرخ تا آروم بگيره يه آدم شكسته تن درون كوچهي قلبم چه غمگينانه مي پيچيد صداي تو كه مي گفتي به جزتو دل نمي بندم فريب وعده هايت را ندانستم ولي اكنون به ياد وعده هاي تو ميان گريه مي خندم بروديگر كه دل از غم رها كردم خداحافظ خداحافظ كه ديگر برنميگردم كه ديگر بر نميگردم تو بودي آسمان من غمت همسايهي قلبم ولي خورشيد چشم تو به بام ديگري سرزد قسم بر سوز پنهانم تو را ديگر نمي خواهم كه از باغ دوچشم تو پرستوي دلم پرزد درآن غمگين غروب سرد تو از قلبم سفر كردي نگاهم در افقها ماند و من افسوس مي خوردم شيار گونه هايم را گل اشكم نوازش كرد و من از تو جدا ماندم ولي اي كاش مي مردم بارون به تو ميرسم تو بارون اگه حتي مرده باشي اگه حتي به غريبه دلت رو سپرده باشي نازنين شكست من رو پاي ساده لوحي نگذار بذار تو قمار اين عشق بازي رو تو برده باشي اگه باختم از تو باختم اگه سوختم از تو سوختم ولي خاكستر عشق و دوباره به تو نفروختم واسه تسكين عذابم مي شد از دوباره دل داد ولي من سوختم و جز تو چشم به هيچكسي ندوختم واسه تو گذشتم از من تا تو رد شي از غم و درد تا تو بشكفي دوباره تا نموني زخمي و زرد مي شكستم تا خوشي رو به نگاه تو ببخشم اما وقت هديه كردن دست تو ، دستامو رد كرد واسه من اگرچه مردي بعد از اون حرفاي آخر اما زنده مي شي از نو زير بارون كه ميشم تر با من تنهاي تنها خيلي بد كردي عزيزم اما تو سرود بارون نمي گم بهت ستمگر

+ نوشته شده یکشنبه 21 مرداد1386 0 دلنوشته هاي سوده |
... عزيزم باز برايت مي نويسم و باز تو را از آتش درونم آگاه مي كنم . بگو، دلم مي خواهد حقيقتي را بدانم ، صادقانه پاسخم را بگو. بگو بدانم كه آن همه شور و عشق وآن همه اشتياق كه براي ديدن من داشتي چه شد ؟ كجا رفت ؟ آن همه عشق و محبت دروغ بود ؟ روزي گفتي كه عاشقانه دوستم مي داري . اما اكنون چون بيگانه اي از كنارم مي گذري، .... عزيز ،هنگام نوشتن احساس مي كنم از غم لبريزم . به من توجه كن ، آيا مي خواهي پرپر زدن قلبم را در مقابل ديدگانت ببيني ، پس بازگرد و بسويم آي تا مرگ قلبم را با لبخند پيروزمندانه ات ببيني . وقتي تو را داشتم از شادي لبريز بودم و ديدار تو تنها آرزويم بود. در اين دنياي بي كسي دل به عشق تو سپردم و با اميد به تو تكيه كردم. با عشق تو سيراب شدم و راه زندگي را يافتم . اما افسوس ، چه شد زمزمه هاي عاشقانه ات ؟ از چه رو آن نجواهاي عاشقانه را تيرگي و غم پوشانده است ؟ در اين شب دلگير به زندگي پوچ خود مي انديشم. كاش مي شد بسان پرنده اي در كوچه هاي غبار آلود زمان آن قدر به پرواز درآيم و دور شوم تا به ابديت برسم. آنچنان كه غير از تو كسي آنجا نباشد. تو را مي بينم و ديدن تو تمامي وسعت زندگانيم خواهد شد. با ديدن تو زندگيم به رنگ گل سرخ در خواهد آمد. امشب شب تاريك است . ستاره اي در آسمان نيست وبه زودي آسمان مي گريد. شايد از دوري ستارگان بي تاب است . همانطور كه دل من از دوري تورنج مي برد. لحظه ها به كندي سپري مي شوند و گويي خواب نيز با چشمان غمبارم پيمان شكني كرده. هيچ راهي جز انتظار برايم باقي نمانده، فقط به فردا مي انديشم.به فردايي نه چون ديروز تاريك و مبهم . فردايي كه تكراري بر روزهاي گذشته ام نباشد.تو هرگز نخواهي فهميد كه امشب و شبهاي پيش از آن به من چه گذشته .روزهايي كه با بر گرفتن نگاهت از من آتش بر جانم زدي .اما من اين آتش را با تمام وجود خريدار شدم و فقط به تو انديشيدم ، به تو كه مي دانستم در پس نگاه بي تفاوت قلبت ضربان عشق دارد. قبول نداري؟ اگر اينطورنبود پس جمع شدن اشك در چشمانت را به چه چيز مربوط مي كني ؟ آيا جز اين نيست كه تو هم رنج مي كشي؟ نمي داني امشب چقدر گريه كردم و چقدرسر به ديوار كوفتم.چه آه ها از سينه بيرون ندادم ،سينه اي دردآلود كه مهر تو در آن جا گرفته بود.چه زيبا بود بهاري كه تورا ديدم و چه زيباتر بود تابستاني كه به تو دل بستم .توچون مرغ عشق آواي محبت سر دادي و من چون جفتي تنها به تو پيوستم. آيا پاييزهزار رنگ خزان عشق ما شد و آيا بايد منتظر زمستان جدايي باشم ؟ اما از هم اكنون زمستان سخت و ملال آوري در قلبم حكومت مي كند و نمي داني چقدراحساس بيهودگي مي كنم. آه اگر اين قلب بيچاره ام مي دانست كه تو روزي خودخواهانه مرا از خود مي راني هرگز مهرت را در خود جا نمي داد. ولي افسوس كه تو با واژه شيرين محبت بيگانه اي ، زيرا اگر عشق را مي شناختي براي يك بار